تبلیغات
(عکس & مکث)

(عکس & مکث)
زنده بودن را به بیداری بگذرانیم که سال ها به اجبار خواهیم خفت..(دکتر علی شریعتی)  
قالب وبلاگ
نظر سنجی
به نظر شما برای بهترشدن وبلاگ در کدام بخش بیشتر مطلب قراردهم؟









چت باکس


http://blogs.sltrib.com/burger/uploaded_images/Laugh-734946.JPG

بازرگانی که تازه همسرش در گذشته بود ، در حجره خود مشغول مطالعه دفاتر بود که به او گفتند : آقا ، مردم منتظرند که تشریف بیاورید و در مراسم کفن و دفن شرکت کنید . 
مرد بازرگان جواب داد : احتیاجی به من نیست ، بگوئید خودشان کار را شروع کنند . چون شعار من همیشه اینست : اول کار، بعد تفریح . 



تاجری که زنش تازه مرحوم شده بود ، به دفتر دار خود گفت : یادت باشد که هزینه کفن و دفن و مراسم او را جزو مخارج عمومی و سه هزار تومان پول پالتو پوستی را که قرار بود برایش بخرم در ردیف درآمد بنویسی . 



شخصی میهمان دوستش شد ، و پس از صرف شام جای خواب او را در زیر زمین خانه مهیا نمودند ، ولی میهمان در همان مدت کوتاه با کنیز خانه سر و سری پیدا نموده و قرار مدار خود گذاشتند .
چون جای خواب کنیز در پشت بام بود ، میهمان وقتی همه را در خواب یافت ، به پشت بام رفته و بر بالای کار بود که بناگاه صدای تیزی از آندو صادر گشت ، و باعث بیداری و بالا آمدن صاحب خانه شد . 
میهمان که آبرو را در هدر دید ، و دانست چه باعث لو رفتنش شده است ، بناگاه به صدای بلند به خنده افتاد ، صاحب خانه او را پرسید : هان دوست من تو اینجا چه می کنی ؟ میهمان جواب داد : در خواب غلت زده ام . 
- مردم از بالا به پائین غلت می زنند ، چگونه است که تو از پائین به بالا غلت زده ای؟ و بر بام کنیز من چه میکنی ؟ و دلیل خنده ات دیگر چیست ؟ 
- آخر من نیز به همین وارونگی ها در عجب شده و می خندم . 



شوهری در تشییع جنازه زن خود زار زار می گریست به طوری که دل همراهان به حالش کباب شده بود . دوست با هوشی که از آن گریه نا بهنگام تعجب کرده بود ، علت این گریه شدید را از او پرسید . 
شوهر اشکریزان جواب داد : آخر تو چه می دانی کجای دل من می سوزد ؟ این اول دفعه ایست که ما با هم از خانه بیرون آمده ایم و او بهانه جویی و بد اخلاقی نمی کند 




دو نفر که در یک زمان فوت کرده بودند ، در آن دنیا با هم صحبت می کردند . 
یکی از دیگری پرسید : آخرین حرفی که در زمین شنیدی چه بود ؟ 
دیگری جواب داد : حرفی بود که زنم زد . آنهم این بود که گفت : یک دقیقه فرمان اتومبیل را به من بده . 



سلطان محمود به دیوانه خانه رفته و پس از دیدار از شرایط تیمارستان ، از دیوانه ای پرسید : چه می خواهی تا بگویم برایت فراهم کنند ؟ 
- دنبه می خواهم یا سلطان 
سلطان دستور داد تا برایش ترب سفید آوردند و گفتند : اینهم دنبه که خواستی . 
دیوانه ترب را گرفت و خورد و سر جنبانیده و به ساطان نگریست ، ساطان پرسید : 
- سبب سر جنبانیدن دیگر چیست ؟ 
- تا تو پادشاه شده ای ، از دنبه ها چربی رفته است !!



طبقه بندی: سرگرمی،  جالب، 
[ سه شنبه 3 اسفند 1389 ] [ 08:57 ب.ظ ] [ سیدمحسن منزوی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

از اینکه از وبلاگم دیدن میکنید بسیار ممنونم .امیدوارم این وبلاگ ارزش وقت گذاشتن شما را داشته باشه...
لطفا نظر فراموش نشود....
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
این صفحه را به اشتراک بگذارید




ابزار متحرك زیباسازی وبلاگ



Top Blog
وبلاگ برتر در تاپ بلاگر

كد موسیقی برای وبلاگ

لینک باکس